X
تبلیغات
داستان های تصویری کودکانه

داستان های تصویری کودکانه

زغاله  کوچولو به همراه گله گوسفندان، برای گردش و چرا، راهی دشت و صحرا شد. چوپان مهربان می دانست که بزغاله ها گوسفندان بازیگوش و سر به هوایی هستند به خاطر همین بیش از بقیه گوسفندان ،حواسش به بزغاله بود. اما بزغاله انقدر از گله دور می شد و این طرف و آن طرف می رفت که چوپان را خسته می کرد.

ظهر که شد چوپان زیر یک درخت به استراحت پرداخت. گوسفندان هم که حسابی  خسته بودند هر جا سایه ای بود همانجا خوابیدند. اما بزغاله هنوز دوست داشت بازی کند. هی با شاخهای کوچکش سر به سر بقیه گوسفندان می گذاشت تا با او بازی کنند ولی هیچ کس حوصله نداشت.

همه دوست داشتند بخوابند. بزغاله کوچولو خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. چون اصلا خوابش نمی آمد. او سعی کرد خودش تنهایی بازی کند. گاهی از شاخه های کوتاه تر درختان بالا می رفت. گاهی در جوی آب راه می رفت و آب بازی می کرد و گاهی هم این طرف و آن طرف می دوید . خلاصه آنقدر بازی کرد تا ظهر گذشت و وقت استراحت گوسفندان تمام شد. گله دوباره برای حرکت آماده شد. همه ی گوسفندان از خواب بیدار شدند و کمی آب خوردند و به همراه چوپان به راه افتادند.

بزغاله خوشحال شد و لابلای گوسفندان شروع به حرکت و جست و خیز کرد. اما هنوز چیزی نرفته بود که احساس خستگی و خواب آلودگی کرد. دلش می خواست بخوابد. هر کجا گله، برای چریدن می ایستاد همانجا پنج دقیقه می خوابید. دوباره که گله راه می افتاد به سختی از جا بلند می شد و چند قدم می رفت. یک ساعت بعد گله به دشت سرسبزی از گلها و علفهای تازه رسید. اما بزغاله آنقدر خسته بود که فورا به خواب رفت و هیچی ندید. گوسفندان همگی خوشحال و سرحال در دشت سرسبز مشغول بازی و چرا شدند.

اما بزغاله کوچولو تمام وقت خواب بود. نزدیک غروب آفتاب گله باید به سمت خانه برمی گشت. چوپان بزغاله را از خواب بیدار کرد تا همراه گله به خانه ببرد. بزغاله وقتی فهمید که چقدر به بقیه خوش گذشته است حسابی دلش سوخت و با خودش گفت کاش من هم ظهر مثل بقیه خوابیده بودم و بعد از ظهر در دشت گلها بیدار و سرحال بازی می کردم. بزغاله کوچولو فهمید اگر ظهرها یک ساعت بخوابد بقیه ی روز بیشتر به او خوش می گذرد.

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 14:58 ] [ میلیکا ]

[ ]


"آرمان و شایان"

 

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com



ادامه مطلب

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 13:43 ] [ میلیکا ]

[ ]

دفتر   شعرم     امروز           پر   شده    از   ستاره 

هر کدام از شعر هایم           یک  حرف  تازه    داره

یکی   میان     جنگل            یگی   میان  صحراست

یکی میان   دشت و             یکی   میان    دریاست

پیام  دوستی ها   را            به قلب تان می سپاره

همیشه  خوبیها    را            به یادتان       می یاره

                                           

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 17:41 ] [ میلیکا ]

[ ]

در یک سرزمین زیبا پادشاهی زندگی می کرد که خیلی دلش دختر می خواست

همسرش هر بچّه ای به دنیا می آوردپسر بود. دهمین فرزند  پسرش  وقتی به

 دنیا آمد گریه کرد وبا التماس از خدا دختر خواست.

خدا آروزی پادشاه را بر آورده کرد ویک دختر به او داد  امّا چه دختری ؟  دختری

 که بسیار زشت بود .هر کس او را می دید دلش نمی خواست به   او  نگاه  کنند.

برای پادشاه خیلی عجیب بود ولی از طرفی دختررادوست داشت واجازه نمی داد

کسی به او حرفی بزند واو را اذیت کند حتی برادرانش .

کم کم دختر پادشاه بزرگ شد در حالی که قلبی بسیار مهربان داشت.مستخدم ها

 را هیچ وقت اذیت نمی کرد هیچ دستور نمی داد وکارهایش را خودش انجام می داد .

تمام برادرانش ازدواج کردند رفتند ولی هیچ کس به خواستگار او نمی آمد.

پادشاه و همسرش تصمیم گرفتنداو را به زور به یکی از وزرا ونزدیکان پادشاه بدهند .

اما هیچ کس حاضر به ازدواج با او نشد.شاه لباس مردم عادی را پوشید ودر شهر به

دنبال همسر  مناسبی برای دخترش گشت. اما چون فرد مناسبی پیدا نکرد سر به

بیابان نهاد وگریه کرد وبه خدا گفت :اشتباه کردم که با التماس از تو دختر خواستم .

لطفا مرا ببخش وهمسر مناسبی برای دخترم به من نشان بده درهمین حال چوپانی

 زیبا رو از آنجا می گذشت شاه از او خوشش آمد. وقتی به قصر برگشت دستور داد

اورا بگیرندو به زور پای سفره ی عقد نشاندند جوان چوپان هر کاری کرد از دست آنان

فرار کند نتوانست .وقتی دختر را دید خیلی ناراحت شد  و  به خدا گفت :من از تو یک

دختر خوب خواسته بودم . ولی باز هم تو را شکر می گویم.

دختر آنقدر با مرد چوپان مهربان بود که  کم کم در دل او جا کرد .پادشاه او را وزیر خود

کرد وخدا به خاطر دل مهربان دختر پادشاه وشکر جوان چوپان فرزندان  زیبایی   شبیه

مرد چوپان به آنان داد وپادشاه وهمسرش با نوه های قشنگ شان بازی می کردند  و

خدا را شکر می کردنند و خوشحالبودند.                                                                           از سیما شمال نصب

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 17:35 ] [ میلیکا ]

[ ]

       

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه